ماریو برای کار در معدن به هانوفر رفته است اما پس از از دست دادن شغلش تصمیم میگیرد به ایتالیا بازگردد. وقتی توتونو پاسپورت او را میدزدد تا از دست پلیس فرار کند و بعداً به او شغل جدیدی به عنوان پارچهفروش دورهگرد پیشنهاد میدهد، ماریو نظرش را تغییر میدهد و تصمیم میگیرد توتونو را تا هامبورگ همراهی کند. در هامبورگ، توتونو و دوستانش باید پارچههای مایر را بفروشند، اما با خصومت یک باند لهستانی مواجه میشوند و ماریو نیز عاشق پائولا مایر میشود.