کارلا زاخاناسیان در دوران نوجوانی از سرژ میلر بچهدار شد. وقتی سرژ از ازدواج با او خودداری کرد، کارلا از شهر رانده شد. او با تکیه بر هوش و ذکاوت خود، اکنون به عنوان یک مولتیمیلیونر برای بازدید بازگشته است. اهالی شهر با فرش قرمز از او استقبال میکنند و منتظر کمکهای مالی بزرگ او هستند، اما به زودی میفهمند که تنها هدف او از این سفر، دیدن مرگ سرژ میلر است.