سرهنگ دوم فرانسوی، پیر راسپگی، پس از آزادی از زندان جنگی در ویتنام، برای کمک به سرکوب نیروهای مقاومت به الجزایر فرستاده میشود. راسپگی با کمک سروان اسکلویه که از جنگ خسته شده و سروان بویسفوراس که برای جنگ زندگی میکند، تلاش میکند تا گروهی از سربازان سرسخت را به یک واحد جنگی قدرتمند تبدیل کند، به این امید که در صورت رسیدن به درجه ژنرالی با یک کنتس زیبا ازدواج کند.