نیک دوازدهساله با عمویش موری زندگی میکند؛ شخصیتی شبیه به آقای میکابر در داستانهای دیکنز که مدام امیدوار است اتفاق خاصی نیفتد. اما چیزی که رخ میدهد، ورود یک مددکار اجتماعی است که عاشق موری و تا حدی دلبسته نیک میشود. در حالی که مأموران رفاه کودک تلاش میکنند موری را مجبور کنند تا برای حفظ سرپرستی نیک به مردی سنتی و قانونمند تبدیل شود، برادرزادهاش که تا پیش از این به رویکرد هنجارشکنانه عمویش به زندگی افتخار میکرد، سعی میکند نقش میانجی را بازی کند. اما وقتی موفق میشود، از تمایل عمویش برای تسلیم شدن در برابر جامعه به خاطر حفظ این رابطه، نگران و وحشتزده میشود.