«اور» بار سنگینی را به دوش میکشد: او ۱۷ یا ۱۸ ساله و دانشآموز است، شبها در یک رستوران کار میکند، برای درآوردن پول قوطیها و بطریها را بازیافت میکند و تلاش میکند جلوی مادرش، روتی، را بگیرد تا دوباره به تنفروشی خیابانی در تلآویو روی نیاورد. روتی، اور را «گنج من» صدا میزند، اما خودش یک بار سنگین روی دوش اوست. او تازه از بیمارستان مرخص شده و ضعیف است و اور برایش کار نظافت منازل پیدا کرده است. اما نادیده گرفتن وسوسه پول سریع خیابان برای روتی سخت است. احساسات اور زمانی بیشتر به هم میریزد که مادر پسری که عاشقش است به آپارتمان آنها میآید تا به او هشدار دهد که از پسرش دوری کند. با کمرنگ شدن عشق و در حالی که روتی شاید دیگر غیرقابل نجات باشد، گزینههای پیش روی اور محدودتر میشوند.