پس از اینکه یک دوست قدیمی دوران دانشگاه به ایشوار شغلی در یک کارگاه ذوب آهن پیشنهاد میدهد، او که مردی درستکار و شریف است، حلبیآبادی در حومه کلکته را که در آن با گروهی از پناهندگان بنگال شرقی زندگی میکند، ترک میکند. ایشوار با این برنامه که زندگی محکمی برای خود، خواهرش سیتا و ابهیرام، پسر یتیمی که به سرپرستی گرفته بسازد، حرکت میکند؛ اما متهم به خودفروختگی و رها کردن مردمش میشود.