دوبلین؛ ۱۶ ژوئن ۱۹۰۴. استیون ددالوس که خود را شاعر میداند، روز خود را با پرسه زدن در شهر آغاز میکند و در این میان با لئوپولد بلوم، یک یهودی میانسال، دوست میشود و در او نقش یک پدر را مییابد. در همین حال، روز بلوم که با یک مراسم تشییع جنازه و شبی سرشار از نوشخواری و عیاشی سپری شده و احساسات پدرانه او را نسبت به استیون برانگیخته است، با آشتی با مولی، همسر زمینیاش، به پایان میرسد.