اگنس و توبیاس در خانه مجلل خود در کانکتیکات، به نقصها و شکنندگی زندگی مشترکشان عادت کردهاند. آنها که در سکوت با غم مرگ پسرشان دستوپنجه نرم میکنند، به سختی روزگار میگذرانند. خواهر دائمالخمر اگنس مدام به خانه آنها رفتوآمد دارد و آنها به دوستان مضطرب خود اجازه میدهند در یکی از اتاقهای طبقه بالا ساکن شوند. اما وقتی دخترشان جولیا از راه میرسد و خبر چهارمین طلاق خود را اعلام میکند، احساساتی که سالها سرکوب شده بودند، دوباره فوران میکنند.