سرنوشت برای شخصیتهایی که خود را در بحرانی عمیق میبینند، مصیبتهایی به همراه میآورد؛ آنها باید برای مقابله با سختیها نیرویی درون خود بیابند. در منطقهای دورافتاده و سرد در روسیه، گالیا، زنی میانسال که با مشکل الکل دستوپنجه نرم میکند، از دختران دوقلویش جدا شده و میخواهد آنها را پس بگیرد. از سوی دیگر، گریشکا و آنتون زوج جوانی هستند که تصمیم به ازدواج میگیرند، اما درست بعد از عروسی، رابطهشان به شکلی بیرحمانه به چالش کشیده میشود. آرتیوم آرزوی دیدن پدر مفقودالاثرش را دارد، اما مادرش مخالفت میکند. تنها یک چیز وجود دارد که همه این شخصیتها را به هم پیوند میدهد: بدبختی.