در جریان جنگ ایران و عراق، باشوی جوان خانه و خانوادهاش را از دست میدهد. او که یتیم شده، مخفیانه سوار کامیونی میشود که از منطقه جنگی خارج میشود و در شمال کشور پیاده میشود؛ جایی که همه چیز، از منظره گرفته تا زبان، متفاوت است. او با نایی آشنا میشود که در غیاب همسرش، سعی دارد دو فرزند خردسالش را در مزرعه بزرگ کند. علیرغم تفاوتهای فرهنگی و سد زبانی، باشو و نایی به مرور پیوندی عمیق و استوار با یکدیگر برقرار میکنند.