یوسف، شاعری ۳۵ تا ۳۸ ساله، پس از مرگ مادرش به زادگاه دوران کودکی خود که سالها به آن سر نزده بود، بازمیگردد. او با خانهای متروکه و در حال فروپاشی روبرو میشود. آیلا، دختری جوان (۱۷ تا ۱۹ ساله) در آنجا منتظر اوست. یوسف از وجود این خویشاوند دور که پنج سال با مادرش زندگی کرده بود، بیخبر بوده است؛ او در صبح روز بازگشتش، مدتی را در کنار بالین مادر متوفی خود میگذراند.