این داستان سیلویا است که در یک سفر خرید به لهستان، فرزندخواندههایش را گم میکند. او از ترس از دست دادن عشق همسرش، نمیتواند حقیقت را به او بگوید و به خانه برمیگردد و وانمود میکند که همه چیز مرتب است. وقتی پدر متوجه ناپدید شدن فرزندانش میشود، جستجویی ناامیدانه را آغاز میکند. او حاضر است برای یافتن آنها از همه چیز بگذرد. سیلویا به هر شکلی از او حمایت میکند؛ سعی میکند به او آرامش دهد و از شعله لرزان امیدش محافظت کند. برای اولین بار، مرد واقعاً به او نیاز دارد. در حالی که بچهها تمام تلاش خود را برای بازگشت به خانه میکنند، پلیس در ردیابی آنها ناکام میماند. وقتی سرنخی مبهم به لهستان ختم میشود، والدین خودشان برای یافتن بچهها راهی جاده میشوند.