صاحب یک سمساری کالاهای دستدوم را از مردم محلی ناامید میخرد؛ این کار را هم برای بازیهای قدرت بیمارگونهاش انجام میدهد و هم برای امرار معاش. اما وقتی یک باسن بینقص و یک توالت گرفته وارد زندگیاش میشوند، او تمام کنترل خود را از دست میدهد.