انجل، مردی خودخواه و پست، وقت خود را در یک کافه محلی میگذراند، همسر کافهدار را آزار میدهد و به خرید و فروش اسلحه میپردازد. یک روز صبح او بیدار میشود و متوجه میشود یک جفت بال روی پشتش رشد کرده است. این بالها برخلاف میل و ذات او، کارهای خوب انجام میدهند. اما ناگهان او خود را در حال مبارزه با کسانی میبیند که این بالها را برای نقشههای تاریک خود میخواهند.