مرگ پس از سالها پرسش درباره اینکه چرا مردم از او میترسند، کالبدی انسانی به خود میگیرد تا بتواند در میان فانیها بگردد و پاسخی بیابد. با این حال، اوضاع به سرعت از کنترل خارج میشود؛ چرا که او عاشق گراتسیای جوان و زیبا میشود، تنها زنی که از او نمیترسد. با عاشق شدن مرگ، پدر گراتسیا به هویت واقعی او پی میبرد و التماسش میکند که به وظایف خود بازگردد. اکنون مرگ باید تصمیم بگیرد که به دنبال شادی خود باشد یا آن را فدا کند تا گراتسیا زنده بماند.