اسکات بیست و شش ساله در خیابانها زندگی میکند و در حالی که به دلیل جرایم کوچک در دوران آزادی مشروط به سر میبرد، تلاش میکند راه خود را برای بازگشت به جامعه پیدا کند. او سعی میکند رابطه خود را با رئیس تبهکار خردهپایش و یک کارآگاه مرموز مدیریت کند و در عین حال، دل دوستدختر سابقش را که یک مادر مجرد شاغل است دوباره به دست آورد. اسکات که خود هرگز پدر و مادری نداشته، معنای واقعی پدر بودن را کشف میکند.