ویلیام داگلاس استریت از زندگی خود خسته شده است. کار کردن برای پدرش کلافهاش کرده، همسرش پول بیشتری میخواهد و او دیگر طاقتش تمام شده است. راه حل او، بازآفرینی هویت خودش است. او مانند یک آفتابپرست میشود و هر نقشی را که مناسب موقعیت باشد بازی میکند. از خبرنگار و پزشک گرفته تا وکیل، او خود را به جای هر کسی که لازم بداند جا میزند و از این راه پول درمیآورد.