دن هوگان و باندش به یک بانک دستبرد زده و ۱۰۰ هزار دلار شمش طلا به سرقت بردهاند. آنها در مزرعه جکال، ایستگاهی برای دلیجانها، با هم ملاقات میکنند. در حین انتظار برای رسیدن طلا، آنها با غریبهای به نام جان وب مواجه میشوند که در ازای راهنمایی آنها برای عبور امن به مکزیک، نصف طلاها را میخواهد. دن با بیمیلی میپذیرد و آنها برای مسابقهای تا مرز، در حالی که رنجرها به شدت در تعقیبشان هستند، راهی صحرای بیرحم میشوند. آیا جان همان کسی است که ادعا میکند؟ آیا او واقعاً به دنبال طلا است یا انگیزه پنهانی دارد؟