غریبه بدون اینکه کسی از هویتش باخبر باشد، وارد شهری متروکه میشود و در آنجا شاهد قتلعام سربازان مکزیکی به دست گروهی به رهبری آگیلا میشود. غریبه آگیلا را تهدید میکند که اگر اجازه ندهد در سرقت محموله طلا شریک شود، او را لو خواهد داد. نقشه با موفقیت پیش میرود اما وقتی غریبه سهم خود را میخواهد، به جای طلا کتک مفصلی میخورد. با این حال، غریبه موفق میشود با طلاها فرار کند. راهزنان که تشنه به خون او هستند، تعقیبش میکنند. اما غریبه کسی نیست که به این آسانیها به دام بیفتد...