پس از سالها کار سخت، سام کوپر پیر سرانجام یک معدن طلا پیدا میکند. از آنجا که او نمیتواند تمام طلاهای یافتهشده را با خود ببرد، ورودی معدن را منفجر میکند. او برای بهرهبرداری از این کشف، از پسرخواندهاش مانولو سانچز کمک میخواهد. اما مانولو همراه با مردی غریبه معروف به «بلوند» میآید که به نظر میرسد بر او تسلط دارد. سام چارهای جز پذیرش حضور او ندارد. او دوست قدیمیاش میسون را هم متقاعد میکند تا با آنها همسفر شود. طمع و پارانویا در نهایت این گروه کوچک را به نابودی کامل میکشاند.