نیل کسدی در دهه ۱۹۴۰ زندگی پرشور و بیقیدی را میگذراند، در یک کارگاه لاستیکسازی کار میکند و در شهر به هوسرانی مشغول است. با این حال، او رویای یک زندگی شاد با بچهها و خانهای با حصارهای سفید را در سر دارد. وقتی دوستدخترش، جوان، تلاش میکند خودکشی کند، او میترسد و فرار میکند. اما وقتی جوان دوباره ظاهر میشود، آیا او شانس خود را برای رسیدن به آن خوشبختی امتحان میکند یا به آن پشت خواهد کرد؟