زینب در یک هتل به عنوان خدمتکار کار میکند. اما او به دلیل رفتارهای پدرش، جهنم را روی زمین تجربه میکند. او تنها با مصطفی صحبت میکند که در همان هتل کار میکند و به زینب علاقهمند است. زینب به مصطفی که از خودش کوچکتر است علاقهای ندارد، اما نسبت به او بیتفاوت هم نیست. در حالی که زینب تلاش میکند تا از این وضعیت بد رهایی یابد، سلجوق که در طرف دیگر شهر زندگی میکند و تکنسین صداست، پس از مرگ همسرش احساس گناه میکند. چمدانی حاوی لباسهای همسر متوفی سلجوق، سرنوشت زینب را تغییر میدهد.