ستارتی در پوچی مطلق غرق شده است. او بدون شغل یا هدف، روزهای خود را در خانه به تماشای مستندهای تلویزیونی میگذراند، تا اینکه یک روز به او اطلاع میدهند که مادر و برادرش به ضرب گلوله کشته شدهاند. او از بوئنوس آیرس به لاپاچیتو، شهری مخروبه در استان چاکو در شمال آرژانتین سفر میکند تا به وضعیت اجساد آنها رسیدگی کند و پول بیمه عمر را بگیرد. در آنجا او با دوآرته ملاقات میکند، نوعی رئیس در شهر و دوست قاتل مادرش که برای پول آدمربایی هم میکند. مسیر ستیارتی او را به انجام کارهای غیرقانونی برای به دست آوردن پول بیمه و درگیر شدن در معاملات تاریک دوآرته سوق میدهد که به نتیجهای پوچ و غیرمنتظره ختم میشود.