اوای یازده ساله از دعواهای متعدد پدر و مادرش ناراحت است و تصمیم به فرار میگیرد. او میخواهد در خانه بهترین دوستانش، جکی و توماس، پنهان شود، اما شرایط او را به باغ همسایه مرموزش میکشاند. او در آنجا نامهای محرمانه پیدا میکند که نشان میدهد این مرد رئیس یک سازمان جنایتکار است. و او اصلاً از بازدید سرزده اوا خوشحال نیست. برای متقاعد کردن اوا به اهمیت رازداری، او فاش میکند که پدر اوا نیز در کارهای غیرقانونی او دست دارد. اوا دچار تردید میشود: آیا پدرش همان کسی است که ادعا میکند؟ از آن لحظه به بعد، این دختر ماجراجو تمام تلاش خود را میکند تا پدرش را از اتهام دخالت تبرئه کند. دورانی آغاز میشود که اوا کشف میکند بزرگترها نیز زندگی خودشان را دارند. او میخواهد سوال بپرسد، اما در عین حال از پاسخها میترسد.