اسکار رامیرز و خانوادهاش به امید آیندهای روشنتر در کلانشهر مانیل، زندگی فلاکتبار خود را در مزارع پلکانی برنج بانائو در شمال فیلیپین رها میکنند. در پایتخت سوزان، جایی که انواع خطرات در هر گوشهای در کمین است، اسکار شانس میآورد و کار ثابتی در یک شرکت کامیونهای حمل پول به او پیشنهاد میشود و افسر ارشد، اونگ، او را زیر پر و بال خود میگیرد.