یک پیشخدمت تنها و بدشانس با یک فروشنده خوشتیپ و عجیب و غریب گالری جواهرات آشنا میشود و فکر میکند که شاید بالاخره مرد رویاهایش را پیدا کرده است. هر چه مولی بیشتر با گاس آشنا میشود، بیشتر مجذوب او میشود، اما در عین حال گیج هم شده است. گاس حواسپرت و درگیر است. آیا او چیزی را پنهان میکند؟ پاسخ کوتاه این است: بله. او تمایلی ندارد به مولی بگوید که از زمان ابتلا به آنوریسم مغزی، حافظه کوتاهمدت خود را کاملا از دست داده است. هر روز برای او یک روز کاملا جدید است و زندگیاش از نو شروع میشود. او هر روز که مولی را میبیند، تلاش میکند تا به یاد آورد او کیست و چه جایگاهی دارد. او هر روز باید دوباره عاشق مولی شود مولی شود.