رکس پیرمردی است که از اینکه هرگز مشهور نشده و زندگی بیمعنایی داشته، تلخکام و شاکی است. او پس از سکته مغزی، سر از یک خانه سالمندان درمیآورد که کارکنان آن مهاجران آمریکای لاتین هستند. او که از این وضعیت ناراضی است، تمام انرژی خود را روی فرار متمرکز میکند و این موضوع او را در مقابل کارکنان لاتینتبار قرار میدهد. با این حال، رابطه آنها زمانی معنای جدیدی پیدا میکند که مشخص میشود او زمانی با ویسنته فرناندز، خواننده، تهیهکننده و بازیگر مکزیکی که در فرهنگ لاتین بسیار محبوب است، دست داده است. کارکنان خیلی زود شروع به رفتار با رکس مانند همان ستارهای میکنند که او همیشه آرزوی بودنش را داشت.