در دهه ۱۹۵۰، یک نوازنده گیتار آواره به نام دود دلانی وارد شهری آرام میشود تا موسیقی بنوازد و به طور کلی دردسر درست کند، که این موضوع باعث ناراحتی شدید کلانتر محلی معروف به سارج میشود. در حالی که دود با دوست صمیمیاش نیکسر که شیفته فیلمهای درجه ب است وقت میگذراند، با دونای زیبا آشنا میشود و به او پیشنهادی برای عضویت در یک گروه موسیقی راکابیلی داده میشود، اما کلانتر مصمم است به هر طریق ممکن از شر او خلاص شود.