پس از خودکشی پدر محبوبش، دانیلا لوگان که یک زیستشناس است، به ملاقات مادر روانپریش خود در یک آسایشگاه روانی میرود تا این حادثه تراژیک را به او بگوید و مادرش او را «جوزفین» صدا میزند. دانیلا به قبرستان میرود و متوجه میشود که قبر پدرش باز شده و به جسد او بیاحترامی شده است. او تصمیم به تحقیق میگیرد و پیامی از یک کشیش مبتلا به دیابت به نام پدر الیاس دریافت میکند که به او درباره یک فرقه مذهبی متعصب و باستانی از پیروان ابراهیم میگوید که فرزند اول را میکشند. بعداً، او با مردی عجیب به نام توبی هریس ملاقات میکند که ادعا میکند پدر واقعی اوست. دانیلا به جستجوی حقیقت درباره اصالت خود ادامه میدهد و رازهای بسیار تاریکی را درباره خانواده و دوستانش فاش میکند.