فرانکی زنی در دهه چهل زندگی خود، جاهطلب و موفق است. او در صنایع هوافضای فیلتون کار میکند و به طراحی پهپادهای نظارتی برای ارتش مشغول است. او هرگز ازدواج نکرده و کنترل تمام بخشهای زندگیاش را کاملاً در دست دارد. نزدیکترین رابطه او با پدرش است که به عنوان مهندس روی هواپیمای کنکورد کار میکرد. اما زندگی او برای همیشه تغییر میکند وقتی که وارد یک رابطه پرشور با کحیل میشود؛ یک دانشجوی هوافضای فرانسوی الجزایری که بیست سال از او جوانتر است. یک روز، او به محل کارش میرسد و توسط سازمانهای امنیتی بازداشت میشود: کحیل فرد مورد توجه امآی۵ است. زندگی منظم و مرتب او در میان موجی از سوءظن و تعصب شروع به فروپاشی میکند، چرا که فرانکی دیگر نمیداند باید از عشق و اشتیاق خود پیروی کند یا به تردیدهایی گوش بسپارد که روزبهروز بیشتر او را در بر میگیرند.