داستان در سواحل شرقی دریای خزر (ترکمنستان امروزی) رخ میدهد؛ جایی که فیودور سوخوف، سرباز ارتش سرخ، سالهاست در جنگ داخلی آسیای روسیه میجنگد. او پس از بستری شدن در بیمارستان و ترخیص از خدمت، راهی خانه میشود تا به همسرش بپیوندد، اما در بیابان میان یک واحد سوارهنظام ارتش سرخ و شبهنظامیان باسمچی گرفتار میشود. رحیموف، فرمانده واحد سوارهنظام، سوخوف را «متقاعد» میکند تا به طور موقت در محافظت از زنان رهاشده حرمسرای عبدالله، رهبر شبهنظامیان باسمچی، کمک کند. رحیموف با سپردن یک سرباز جوان ارتش سرخ به نام پتروخا برای کمک به سوخوف، به همراه واحد خود به تعقیب عبدالله فراری میپردازد. سوخوف و زنان حرمسرا به یک شهر ساحلی در همان نزدیکی بازمیگردند. به زودی، عبدالله و گروهش که به دنبال راهی دریایی برای عبور از مرز هستند، وارد همان شهر میشوند...