دختر جوانی به نام هیلدا که به عنوان خدمتکار برای خانواده ثروتمند کلارکسون، که پرورشدهنده گوسفند هستند کار میکند، رویای تبدیل شدن به یک خواننده بزرگ را در سر دارد. سفر قریبالوقوع سر جولیان، آهنگساز مشهور لندن، باعث میشود خانم کلارکسون حسود (پیرزن فضولی که خیال میکند میتواند آواز بخواند اما استعدادی ندارد) هیلدا را به جایی دور بفرستد تا سر جولیان صدای خوب او را نشنود. در همین حال، یک راهزن بدنام به نام استینگری وارد شهر شده و سر جولیان را میدزدد، سپس خود را به جای او جا میزند و به خانه کلارکسونها میرود؛ جایی که چند ساعت پیش از رفتن هیلدا، با او ملاقات میکند.