ریکی کالدول، «بابانوئل قاتل» بدنام، پس از شش سال کما بیدار میشود؛ او در این مدت توسط پزشکی نیمهدیوانه که روی تلهپاتی و دیگر تواناییهای خاص آزمایش میکرد، با دستگاههای احیا زنده نگه داشته شده بود. ریکی زن جوان نابینا و روشنبینی به نام لورا را هدف قرار میدهد که همراه با برادرش کریس و دوستدخترش جری برای شب کریسمس به خانه مادربزرگشان سفر میکند. ریکی تصمیم میگیرد به دنبال او برود و در مسیر خود ردپایی از اجساد به جا میگذارد.