کالیگولا، امپراتور روم، آخرین روزهای شکوه خود را در میان عیاشیهای غذا و سکس سپری میکند. در طول نمایش دو برده برهنه، امپراتور به شدت مجذوب یکی از آنها به نام لیسیا میشود؛ غافل از اینکه او با دستور قتل امپراتور در نزدیکی او قرار گرفته است. اما این مرد جوان باعث میشود لیسیا نسبت به او احساس اشتیاق و عشق مادری پیدا کند و او به جای انجام مأموریتش، از امپراتور محافظت میکند. در ادامه، ماجراهای دراماتیکی رقم میخورد.