الکسا که از خودکشی دوست همجنسگرای خود، مت، پریشان شده است، از آمستردام به شهر کوچک آمریکایی دوست متوفی خود سفر میکند، به این امید که دلایلی را که منجر به خودکشی مت شده است، کشف کند. او با یک کولهپشتی و دوربین فیلمبرداری خود و با نیت ساخت فیلمی درباره اینکه همجنسگرا بودن در شهر پرت و دورافتادهای مثل بامبلفاک آمریکا چگونه است، وارد میشود. در پایان هفتههای گرم تابستانیاش در بامبلفاک، او یک دوست صمیمی جدید پیدا کرده، با دیگران درگیر شده و در نهایت چیزهای بیشتری درباره خودش کشف کرده است که هرگز تصورش را هم نمیکرد.