داستان در سال ۱۹۱۲ و در یک کافه ارزانقیمت به نام «آخرین شانس» میگذرد؛ جایی که مشتریان بینوا و فقیر آن مشتاقانه منتظر ورود هیکی هستند که هر سال از راه میرسد و با نوشیدنیهای رایگان و داستانهای پرشور از سفرهایش، به همه روحیه میدهد. با این حال، وقتی هیکی در این سال از راه میرسد، پیامی از خویشتنداری به همراه دارد و آنها را تشویق میکند تا رویاهای پوچ را رها کرده و با واقعیت روبرو شوند.