دکتر جان کارپنتر مدیریت یک مرکز درمانی را در منطقهای کمدرآمد بر عهده میگیرد. او از سه زن برای کمک دعوت میکند که بدون اطلاع او، در واقع راهبههایی با لباس شخصی هستند. کلیسا میخواهد وضعیت محله را بهبود ببخشد اما میترسد که حضور راهبهها با لباس رسمی با استقبال خوبی روبرو نشود. جان که از شرایط خواهر میشل بیخبر است، عاشق او میشود و با گیتارش برای او آواز میخواند؛ موضوعی که از خوششانسی او، به مرور اراده مذهبی میشل را سست میکند.