داستانی دلگرمکننده درباره نقطه عطف زندگی یک تاجر نخبه در دهه پنجاه زندگیاش و یک قطار محلی که از سال ۱۹۱۱ در حال کار است. «هاجیمه» در آستانه تبدیل شدن به رئیس بعدی یک شرکت برجسته الکترونیکی است. او شب و روز برای کارش تلاش میکند و هیچ وقتی برای خانوادهاش ندارد. اما یک روز، مادرش در شیمانه بیمار میشود و بهترین دوستش در یک حادثه جان میبازد. هاجیمه که غرق در اندوه است به خانه بازمیگردد، جایی که خاطرات رویای دوران کودکیاش دوباره به سراغش میآیند. او همیشه میخواست راننده قطار شود و قطار برقی محلی «باتادن» در راهآهن الکتریکی ایچیباتا را هدایت کند.