دهه ۱۹۳۰. پدری که آرزو دارد دانش خود را به نسل بعد منتقل کند، به فرزندانش آوازخوانی سنتی «پانسوری» را آموزش میدهد. دختر بزرگتر و پسر کوچکتر به خوانندگانی حرفهای تبدیل میشوند، اما زمانه تغییر کرده و مردم دیگر علاقهای به آوازهای محلی ندارند. پسر جوانتر درس و مشق را رها میکند و از خانه فرار میکند. پدر که میترسد دخترش نیز همین کار را بکند، او را نابینا میکند. دختر نابینا با پشتکار فراوان به تمرین ادامه میدهد و در این هنر به کمال میرسد. سالها میگذرد، برادر در جستجوی خواهرش جهان را زیر پا میگذارد و سرانجام او را مییابد. آنها تمام طول شب را با هم میخوانند و خاطرات خود را مرور میکنند.