یک فستفود دنج و خلوت در کنار یک پارکینگ خالی، جایی که رفتن به آنجا خوب است چون هیچکس شما را در آنجا نمیشناسد. در یک روز بارانی پاییزی، مردم یکی پس از دیگری ظاهر میشوند؛ همگی در آستانه یک فروپاشی روحی، یا شاید یک تحول بزرگ. شخصیت اصلی، یعنی پیشخدمت، همه اینها را میبیند و جذب میکند. مشتریان یکی پس از دیگری و از طریق درامهای شخصی خود، پیشخدمت را به سمت مرزهای فروپاشی خودش سوق میدهند.