دکتر هونر، پزشک تئاتر در تئاتر سلطنتی وین، معشوقه خود را که سوپرانوی ستاره تئاتر است، به قتل میرساند؛ زمانی که حسادتش او را به مرز وسواس دیوانهوار میکشاند. ده سال بعد، خواننده جوان دیگری هونر را به یاد آن دیوای فقید میاندازد و جنون قدیمی او دوباره بیدار میشود. هونر میخواهد مانع از خواندن او برای هر کسی غیر از خودش شود، حتی اگر این کار به معنای ساکت کردن همیشگی او باشد.