مارینای ۲۳ ساله به همراه پدر معمارش در یک شهرک کارخانهای نمونه در کنار دریا بزرگ میشود. او که گونه بشر را عجیب و منزجرکننده میداند، فاصله خود را با دیگران حفظ میکند؛ تا اینکه غریبهای وارد شهر میشود و او را به چالش فوتبالدستی روی میز خودش دعوت میکند. در همین حال، پدرش به طور تشریفاتی خود را برای خروج از قرن بیستم آماده میکند، قرنی که به نظر او بیش از حد بزرگ جلوه داده شده است.