مرد جوانی در نیویورک به دلیل خوشگذرانیهای مداوم و بیمسئولیتی، پدرش را به ستوه آورده است؛ به همین دلیل پدرش او را به مزرعه عمویش در غرب میفرستد. مرد جوان به شهر پایوت پس میرسد که تحت وحشت و سلطه تایگر لیپ تامپکینز و باندش، فرشتگان نقابدار، قرار دارد. این جوان نیویورکی با زن جوانی که پدرش توسط تامپکینز اسیر شده دوست میشود و تصمیم میگیرد به او کمک کند.