یک بیماری همهگیر مرموز به یک شهر مرزی در غرب وحشی آسیب زده و دختران جوان به شدت بیمار میشوند. دکتر کارتر، دختر زیبایش دولورس و کشیش دن یانگ تمام تلاش خود را برای مراقبت از بیماران به کار میبندند. وقتی یکی از بیماران به طور غیرمنتظرهای میمیرد، دن متوجه دو زخم سوراخمانند روی گردن او میشود. تحقیقات او، وی را به سمت هفتتیرکش غریبهای به نام دریک روبی هدایت میکند؛ کسی که همیشه به نظر میرسد در کشیدن سلاح از رقبای خود کندتر است، اما با وجود دیرتر دست به اسلحه شدن و حتی گلوله خوردن، همیشه موفق میشود از این درگیریهای مرگبار جان سالم به در ببرد. دن به زودی متوجه میشود که دریک از صلیب بیزار است، در تابوت میخوابد و نمیتواند نور خورشید را تحمل کند.