وارچایلد، مزدور سرسخت و خونسرد، برای ژنرال حریص، روچانگ، کار میکند؛ مردی که آموزشهای جنگی و تربیت او را بر عهده داشته است. روچانگ قصد دارد با ازدواج با شاهزاده خانم هالو، کشور را تصاحب کند. اما هالو متوجه میشود که روچانگ پدرش را کشته تا به قدرتی فراتر از خدمت به پادشاه دست یابد، بنابراین تصمیم به فرار میگیرد. وارچایلد مأمور بازگرداندن او به نزد روچانگ میشود، اما اتفاقی رخ میدهد که هیچکس تصورش را نمیکرد؛ وارچایلد و هالو عاشق یکدیگر میشوند و همراه با هم در برابر نیروهای روچانگ میایستند.