جو که اکنون در دهه شصت زندگی خود است، پس از مبارزهای طولانی با بیماری ذاتالریه از بیمارستان مرخص میشود و مجبور است با واقعیت تلخ میراث خود روبرو شود: همه کسانی که او میشناخت تصور میکردند او مرده است و زندگی بدون او بدون هیچ وقفهای جریان داشته است. او با بازگشت به محله قدیمی خود در شیکاگو، متوجه میشود که ماشینش رفته، تمام داراییهای دنیویاش توسط صاحبخانهاش گرو گذاشته شده و آپارتمانی که تمام دوران بزرگسالیاش را در آن زندگی کرده، به یک مادر مجرد و دختر هشت سالهاش اجاره داده شده است.