در سال ۱۹۸۹، موزامبیک کشوری ویرانشده بر اثر جنگ داخلی است. قطاری که نامپولا را به مالاوی متصل میکند، تنها امید افرادی است که حاضرند جان خود را به خطر بیندازند تا چند کیسه نمک را با شکر معاوضه کنند. این سفر که به آرامی روی ریلهای خرابکاریشده پیش میرود، پر از موانع و خشونت است. ماریامو، مسافر همیشگی این مسیر، همسفر دوستش رزا است؛ پرستاری که به بیمارستان جدیدش میرود و برای اولین بار واقعیت جنگ را لمس میکند. ستوان تایار که فقط واقعیت زندگی نظامی خود را میشناسد و سرباز دیگری به نام سالومائو که با او سازگاری ندارد نیز در این قطار هستند. در میان شلیک گلولهها و خندهها، با پیشروی قطار به سمت ایستگاه بعدی، داستانهایی از عشق و جنگ شکل میگیرد.