تیبو به یک بیماری جدی مبتلا است: بیحوصلگی. او به عنوان پرستار در بخش مراقبتهای تسکینی کار میکند و این روزها تمام فکرش پول است. او هر از گاهی سعی میکند با شرطبندی با همکارانش روی آخرین نفس بیماران در حال مرگ، این یکنواختی را بشکند، اما همه اینها بیهوده است. یک روز، همکارش آنوک از او خواهشی میکند؛ اینکه آیا تیبو مایل است روز خود را با فرانس کلاسکنس بگذراند، تنها بیماری که هیچ دوست یا خانوادهای ندارد، زیرا امروز فرانس قرار است تحت اتانازی قرار گیرد. این درخواستی بزرگ برای هر کسی است که فرانس کلاسکنس نژادپرست و منحرف را میشناسد.