انگار تقریباً همهچیز از دست رفته است. با این حال آنها هنوز اینجا هستند: خانههای ییلاقی متروکه، یک دریاچه مصنوعی، بطریهای پلاستیکی کثیف، الاغهای گمشده و سگهای ولگرد، لولههای فاضلابی که از روی دشتهای نمک میگذرند، کارخانههای متروکه، مجسمههای انقلابیون، زمینهای بازی بتنی پوشیده از علفهای هرز، میوههای پوسیده، تیشرتهای تا شده، ترانههای پاپ، دههها فراموشی و یک اتاق تکنفره با یک چادر آبی در داخل آن. و این حس شبیه به یک بوسه بود.