ژاک پس از غیبتی طولانی نزد همسرش دومینیک و دخترشان لولا در خانه منزوی خود که روی تپهای در پرووانس واقع شده است، بازمیگردد. دومینیک زانو زده و گریه میکند. او از ژاک خواسته بود که برود چون نمیتوانست تحمل کند که او را در حال گریه ببیند. ژاک ناتوان شاهد طغیان احساسات دومینیک است. دومینیک متوجه میشود که ژاک عاشق زن دیگری است و دوباره او را بیرون میکند...